غزل شمارهٔ 1445
Toggle stanza 1هر که از درد طلب شکوه کند نامردست
11
هر که از درد طلب شکوه کند نامردست
عشق دردی است که درمان هزاران دردست
22
کثرت خلق به وحدت نرساند نقصان
که علم غوطه به لشکر زده است و فردست
33
مهر و مه نور دهد تا نظر ما بیناست
چرخ در گرد بود تا سر ما در گردست
44
کوچه گردان جنون موج سرایی دارند
عشرت روی زمین رزق بیابانگردست
55
جرم ابنای زمان را ز فلک می دانیم
هر چه شب دزد نماید گنه شبگردست
66
مس طلا می شود از نور عبادت صائب
روی شبخیز چو خورشید ازان رو زردست
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

