Toggle stanza 1
خم چو گردد قدِ افراخته می‌باید رفت
1

خم چو گردد قدِ افراخته می‌باید رفت

پل بر این آب چو شد ساخته می‌باید رفت

2

راه باریک عدم راه گرانباران نیست

هر چه داری همه انداخته می‌باید رفت

3

آنچه در کار بود ساختنش خودسازی است

گو مشو کار جهان ساخته، می‌باید رفت

4

سنگ راه است غم قافله و فکر رفیق

فرد و تنها همه جا تاخته می‌باید رفت

5

به نفس طی نشود دامن صحرای عدم

این ره دور، نفس‌باخته می‌باید رفت

6

تا مگر شاهدِ مقصود مصوّر گردد

دلِ چون آینه پرداخته می‌باید رفت

7

سپر راهرو از راهزنان عریانی است

تیغ جان را ز نیام آخته می‌باید رفت

8

این ره پر خس و خاشاک شود پاک به آه

علم آه برافراخته می‌باید رفت

9

من گرفتم که قمار از همه عالم بردی

دست آخر همه را باخته می‌باید رفت

10

این سفر همچو سفرهای دگر صائب نیست

بار هستی ز خود انداخته می‌باید رفت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور