غزل شمارهٔ 2063
Toggle stanza 1بر کافران خدای جهان گر رحیم نیست
11
بر کافران خدای جهان گر رحیم نیست
چون زلف را ز آتش روی تو بیم نیست
22
بر خاک همچو طایر یک بال می تپد
آن را که دل ز تیغ ملامت دو نیم نیست
33
بی آه سرد یاد نداریم سینه را
شکر خدا که خانه ما بی نسیم نیست
44
بی درد در سخن نبود جوهر اثر
بی قدر و قیمت است گهر تا یتیم نیست
55
بی برگ شو که عشرت روی زمین تمام
در خانه ای است فرش که در وی گلیم نیست
66
ما از کجی به کوچه دیگر فتاده ایم
حرفی است این که وضع جهان مستقیم نیست
77
از دوزخ و بهشت نظر بسته ایم ما
پرواز ما به شهپر امید و بیم نیست
88
ما غافلان بساط اقامت فکنده ایم
در وادییی که کوه در او مستقیم نیست
99
صائب شود گشاده دلش بی گرهگشا
هر غنچه ای که چشم به راه نسیم نیست
آڈیو
اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور
گفتگو
قارئین کے تبصرے
اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔
لوڈ ہو رہا ہے…

