Toggle stanza 1
جز گریه چشم اشک فشان را علاج نیست
1

جز گریه چشم اشک فشان را علاج نیست

جز صبر عاشق نگران را علاج نیست

2

درمانده ام به دست دل هرزه گرد خویش

در دست باد برگ خزان را علاج نیست

3

تن در کشاکش فلک سفله داده ام

جز پیروی دست، کمان را علاج نیست

4

عنقا اگر نه گرد فشاند ز بال خویش

ناسور زخم تیغ زبان را علاج نیست

5

طوفان اگر نه شعله کشد از دل تنور

خار و خس بسیط جهان را علاج نیست

6

آن را که زد شراب، علاجش بود شراب

دردسر فلک زدگان را علاج نیست

7

صائب به دست باد بود تا عنان زلف

جز پیچ و تاب رشته جان را علاج نیست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور