غزل شمارهٔ 5717
Toggle stanza 1ز جوش عشق تو میخانه در بغل دارم
11
ز جوش عشق تو میخانه در بغل دارم
بهشتی از دل دیوانه در بغل دارم
22
ز تیر ناز تو دایم چو سینه ترکش
شب دراز پریخانه در بغل دارم
33
غم جهان نتواند به گرد من گردید
که شیشه در کف و پیمانه در بغل دارم
44
خراب حالی من دورباش چشم بدست
وگرنه گنج چو ویرانه در بغل دارم
55
از آن به جستن من پا ز سر کند غواص
که چون صدف در یکدانه در بغل دارم
66
چو رفته است مرا از خمار دست از کار
ازین چه سود که میخانه در بغل دارم
77
در انتظار بهارند اهل ظاهر و من
بهاری از دل دیوانه در بغل دارم
88
به فکر سنگدلان در نماز مشغولم
درون کعبه صنمخانه در بغل دارم
99
به دام می کشدم لذت گرفتاری
و گرنه از دل خود دانه در بغل دارم
1010
چو چشم اگر چه به ظاهر دو دست من خالی است
هزار گوهر یکدانه در بغل دارم
1111
جواب آن غزل است این که گفته است مطیع
کلید کعبه و بتخانه در بغل دارم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

