غزل شمارهٔ 2224
شاعر: صائب
Toggle stanza 1از خود گذشتگان را آیینه بی غبارست
11
از خود گذشتگان را آیینه بی غبارست
پیوسته صاف باشد بحری که بیکنارست
22
آن را که خلق خوش هست تنها نمی گذارند
کی بی حریف ماند رندی که خوش قمارست؟
33
با ناز برنیایند اهل نیاز هرگز
گل گر پیاده باشد در بلبلان سوارست
44
دیوانه را ملامت اسباب خنده گردد
بر کبک مست سختی دامان کوهسارست
55
عاشق ز خاکساری بی بهره است از وصل
دیوار بوستان را از گل نصیب، خارست
66
تا دل برید ازان زلف از سر نهاد شوخی
چشم به خواب رفته است دامی که بی شکارست
77
از خون مرده صائب سنگین ترست خوابت
جایی که هر رگ سنگ چون نبض بیقرارست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

