Toggle stanza 1
مبتلای آرزوی نفس را عاقل مخوان
1

مبتلای آرزوی نفس را عاقل مخوان

عنکبوت رشته طول امل را دل مخوان

2

رهبری کز خویش نستاند ترا رهزن شمار

منزلی کز خود فرو نارد ترا منزل مخوان

3

ساحل آن باشد که امنیت در او لنگر کند

جای دست انداز موج بحر را ساحل مخوان

4

فیض عام حق به ذرات جهان تابیده است

هیچ نقشی را درین وحدت سرا باطل مخوان

5

مشکل آن باشد که حل گردد در او فکر جهان

مشکلی کز فکر حل آن شود مشکل مخوان

6

هیچ عیبی خاکیان را همچو کشف راز نیست

از زمین ها جز زمین شور را قابل مخوان

7

کاملی کز ناقصان بی بصیرت خویش را

کم نداند در کمال معرفت، کامل مخوان

8

عیب خود نایافتن بالاترین عیبهاست

جاهلان منفعل از جهل را جاهل مخوان

9

خواجه ای کآزاد نبود از دو عالم، خواجه نیست

بنده ای کز خویش نگریزد ورا مقبل مخوان

10

آب و رنگ چهره محفل شراب و شاهدست

محفلی کز حسن و می خالی بود محفل مخوان

11

شورش عشق است دلها را نشان زندگی

هر دلی کز عشق خالی گشت صائب دل مخوان

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور