غزل شمارهٔ 3576
شاعر: صائب
Toggle stanza 1هرکه پوشد نظر از کام به منزل برود
هرکه پوشد نظر از کام به منزل برود
دایم آواره بود هرکه پی دل برود
دامن برق کجا، پنجه خاشاک کجا
خار در پای طلبکار تو مشکل برود
چون نفس سوختگان کعبه رود بر اثرش
هرکه در راه طلب بر اثر دل برود
ترک اندیشه بود خضر ره فردروان
چند عمر تو به اندیشه باطل برود؟
دست در دامن توفیق زن از خویش برآی
قوت پای تو حیف است که در گل برود
اگر این است که من یافته ام ذوق طلب
جای رحم است بر آن کس که به منزل برود
زود بر مسند خاکستر خود بنشیند
هرکه بی خواست چو پروانه به محفل برود
هرکه خواهد که به حرفش نگذارند انگشت
چون قلم راه سخن را به انامل برود
زخم در پیرهنش سنبل تر می ریزد
هرکه از هوش ز نظاره قاتل برود
گر سخنهای تو صائب سوی بابل ببرند
سحر از خاطر جادوگر بابل برود
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
وآن چنان پای گرفتهست که مشکل برود
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 263
ذوق در خاک تپیدن اگر از دل برود
تا ابد کشتهی زار از پی قاتل برود
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 165
دوش از پیش نظر، چون غمش از دل برود
چه کنم آه، که یک دم ز مقابل برود
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 295
کس چو من نیست که پیش نظر از دل برود
غایب از دیده نگردد ز مقابل برود
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 206
یاد آن جلوه مستانه کی از دل برود؟
این نه موجی است که از خاطر ساحل برود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3575
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

