Toggle stanza 1
چراغ عشق نمی گردد از لحد خاموش
1

چراغ عشق نمی گردد از لحد خاموش

کی آتش جگر سنگ می شود خاموش؟

2

ز پند ناصح بی مغز ،عشق آسوده است

که بحر را نکند پرده  زبد خاموش

3

چو شمع کشته نلرزد به زندگانی خویش

زبان هر که شد از حرف نیک و بد خاموش

4

به گفتگوی تنک مایگان مبر غیرت

که زود می شود این سیل بی مدد خاموش

5

ز رهگذار نفس تیره می شود دلها

ز هیچ آینه خجلت نمی کشد خاموش

6

شکایت تو ز افلاک از درشتی توست

که خاک نرم بود در ته لگد خاموش

7

ز قحط شیر مروت سپهر خشک مزاج

مرا به جنبش گهواره می کند خاموش

8

چنان که طفل به تدریج می شود گویا

زبان عقل به تدریج می شود خاموش

9

اگر نسیم دم عیسوی شود صائب

چو غنچه تن به شکفتن نمی دهد خاموش

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور