غزل شمارهٔ 5021
شاعر: صائب
Toggle stanza 1الف قدی که منم سینه چاک بالایش
11
الف قدی که منم سینه چاک بالایش
سپهر سبزه خوابیده ای است درپایش
22
ز سایه سرو و صنوبر الف کشد برخاک
به هر چمن که کند جلوه قد رعنایش
33
دل نظارگیان را ز جلوه آب کند
ازان همیشه بود تازه سرو بالایش
44
چو مغزپسته نهان در شکر شود طوطی
به گفتگو چو درآید لب شکر خایش
55
نظر به کنج دهانش که می تواندکرد؟
که خون بوسه زند جوش می زسیمایش
66
ز گرد خانه خرابان جهان سیاه شود
به هر طرف که فتد چشم باده پیمایش
77
شود ز حیرت سرشار، پای خواب آلود
فتد به چشم غزالی که چشم گیرایش
88
به عرض حال دهن وانمی توانم کرد
که گیرد ازلب من حرف ،چشم گویایش
99
غزاله ای که مرا کرده است صحرایی
سیاه خیمه لیلی است داغ سودایش
1010
مدام دور زند جام عاشقی صائب
که باشد ازدل پر خون خویش صهبایش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

