غزل شمارهٔ 5430
Toggle stanza 1ساده لوحان غافلند از الفت بیجای هم
11
ساده لوحان غافلند از الفت بیجای هم
می نهند از دوستی زنجیرها بر پای هم
22
صاف اگر باشد هوای بی غبار دوستی
حال دل را می توان دریافت از سیمای هم
33
روزیش چون شیر آماده است در مهد زمین
هرکه چون طفلان گذارد دست بر بالای هم
44
داغ آن دریانوردانم که چون زنجیر موج
وقت شورش برنمی دارند سر از پای هم
55
در نظرها چون سفال و سنگ گردیدند خوار
سخت رویان از شکست قیمت کالای هم
66
گرچه در پهلوی هم چون سبحه صد دانه اند
صد بیابان در میان دارند از دلهای هم
77
از نمک تجدید زخم کهنه هم می کنند
این نفاق آلودگان گردند اگر جویای هم
88
مایه افسوس را از جهل افزون می کنند
ساده لوحانی که می دزدند از دنیای هم
99
صائب از تن پروران یاری طمع کردن خطاست
اهل دل را نیست چون در عهد ما پروای هم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

