غزل شمارهٔ 184
Toggle stanza 1نیست بر خاطر غباری از پریشانی مرا
11
نیست بر خاطر غباری از پریشانی مرا
جامه فتح است چون شمشیر عریانی مرا
22
گرچه از آتش زبانی شمع این نه محفلم
نیست رزقی جز سرانگشت پشیمانی مرا
33
چون گهر گرد یتیمی سرنوشت من شده است
نیست ممکن شستن این صندل ز پیشانی مرا
44
فارغ از آمد شد نقش بد و نیکم، که ساخت
خانه دربسته، چون آیینه، حیرانی مرا
55
زندگی گردید از قد دو تا پا در رکاب
برد از عالم برون این اسب چوگانی مرا
66
تا سرافرازم به داغ بندگی کرده است عشق
هست در زیر نگین ملک سلیمانی مرا
77
در دبستان تأمل کرده ام روشن سواد
ابجد اطفال باشد خط پیشانی مرا
88
نیست احسان بنده کردن مردم آزاد را
دانه چینی خوشترست از دانه افشانی مرا
99
چون صدف بر هم نمی پیچد مرا زخم زبان
زیر تیغ تیز باشد گوهرافشانی مرا
1010
نعل وارون است آه و گریه یعقوبیم
ورنه یوسف در دل تنگ است زندانی مرا
1111
پنجه خونین تهمت جلوه گل می کند
در گریبان حیا از پاکدامانی مرا
1212
از خرابی های ظاهر شکوه صائب چون کنم؟
مغرب گنج گهر گرداند ویرانی مرا
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
عاقبتکرد این در واکرده زندانی مرا
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 129
داغ عشقم، نیست الفت با تنآسانی مرا
پیچ وتاب شعله باشد نقش پیشانی مرا
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 130
بر نمی آید ز چشم از جوش حیرانی مرا
شد نگه، زنار تسبیح سلیمانی مرا
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 13
تر نسازد گریه های ابر نیسانی مرا
جوهر دیگر بود در گوهرافشانی مرا
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 183

