غزل شمارهٔ 4115
Toggle stanza 1یک دل ز ناوک مژه او رها نشد
11
یک دل ز ناوک مژه او رها نشد
این تیر کج ز هیچ شکاری خطا نشد
22
تسکین نداد گریه ما را شب وصال
از سنگ سرمه آب روان بی صدا نشد
33
ما را به بوریای گران جان چه نسبت است
پهلوی خشک ما به زمین آشنا نشد
44
از آه ما گرفتگی دل نگشت کم
بر باد رفت عالم واین ابر وا نشد
55
عاشق کجا وپیروی کاروان عقل
هرگز دلیل بر اثرنقش پا نشد
66
کی می رسد به درد دل از دست رفتگان
از دست هر که دامن پر گل رها نشد
77
از یار دل به دوری ظاهر نگشت دور
هرجا که رفت بوی گل ازگل جدا نشد
88
شکر کجا به چاشنی فقر می رسد
داغ است نیشکر که چرا بوریا نشد
99
روشن نشد که راه کدام ودلیل چیست
تا از شکست پیکر ما توتیا نشد
1010
زان دم که ریخت رنگ شب زلف او قضا
چون اشک شمع گریه عاشق قضا نشد
1111
آب گهر زگرد یتیمی گرفت زنگ
صائب زگرد غم دل ما بی صفانشد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

