Toggle stanza 1
نیست معشوقی همین زلف چلیپا داشتن
1

نیست معشوقی همین زلف چلیپا داشتن

دردسر بسیار دارد پاس دلها داشتن

2

حسن عالمسوز یوسف چون برانداز نقاب

نیست ممکن پاس عصمت از زلیخا داشتن

3

چون تو از ما شیشه جانان می کنی پهلو تهی

چیست حاصل از دل سنگ چو خارا داشتن؟

4

تا توان گردآوری کرد آبروی خویش را

بهر گوهر دست نتوان پیش دریا داشتن

5

جنگ دارد صحبت سوداییان با خلق تنگ

جبهه واکرده ای باید چو صحرا داشتن

6

از لب بیهوده گویان امن نتوان زیستن

سوزنی با خویش باید همچو عیسی داشتن

7

تا تو نتوانی به همت داد سامان کار خلق

از مروت نیست دست از کار دنیا داشتن

8

گرچه دارد جنگ صائب خانه داری با جنون

می توانم خانه زنجیر بر پا داشتن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور