Toggle stanza 1
بی دادرس آن کس که فغان چون جرسش هست
1

بی دادرس آن کس که فغان چون جرسش هست

خاموش نگردد ز فغان تا نفسش هست

2

چون رشته محال است کند راست نفس را

آن دانه گوهر که گره پیش و پسش هست

3

آن کس که کسش نیست، کس اوست خداوند

بیکس بود آن کس که درین خانه کسش هست

4

غافل نشود یک نفس از بال رساندن

هر مرغ که امید نجات از قفسش هست

5

در گردن خورشید کند دست حمایل

چون صبح هر آن کس که اثر در نفسش هست

6

تا هیچ نگردی، نتوانی همه گردید

کز بحر حباب است جدا تا نفسش هست

7

صائب چه خیال است کند خواب فراغت

چون نفس کسی را که سگی در مرسش هست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور