غزل شمارهٔ 2108
Toggle stanza 1زلف تو کشاکش به رگ جان من انداخت
11
زلف تو کشاکش به رگ جان من انداخت
رخسار تو اخگر به گریبان من انداخت
22
حسن تو که چون کشتی طوفان زده می گشت
لنگر به دل و دیده حیران من انداخت
33
سیماب کند سلسله گردن شیران
برقی که محبت به نیستان من انداخت
44
یک حلقه کند سلسله عمر ابد را
تابی که میانش به رنگ جان من انداخت
55
تا همت من دست به بازیچه برآورد
نه گوی فلک در خم چوگان من انداخت
66
فانوس فلک دست ندارد به خیالش
آن شمع که پرتو به شبستان من انداخت
77
صائب خم آن زلف گرهگیر به بازی
صد سلسله بر گردن ایمان من انداخت
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

