Toggle stanza 1
زلف تو کشاکش به رگ جان من انداخت
1

زلف تو کشاکش به رگ جان من انداخت

رخسار تو اخگر به گریبان من انداخت

2

حسن تو که چون کشتی طوفان زده می گشت

لنگر به دل و دیده حیران من انداخت

3

سیماب کند سلسله گردن شیران

برقی که محبت به نیستان من انداخت

4

یک حلقه کند سلسله عمر ابد را

تابی که میانش به رنگ جان من انداخت

5

تا همت من دست به بازیچه برآورد

نه گوی فلک در خم چوگان من انداخت

6

فانوس فلک دست ندارد به خیالش

آن شمع که پرتو به شبستان من انداخت

7

صائب خم آن زلف گرهگیر به بازی

صد سلسله بر گردن ایمان من انداخت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور