غزل شمارهٔ 4463
Toggle stanza 1هر چند ره در آن زلف پیدا نمی توان کرد
11
هر چند ره در آن زلف پیدا نمی توان کرد
قطع امید ازان زلف قطعا نمی توان کرد
22
تا از سر دل ودین مردانه برنخیزی
با کاروان یوسف سودا نمی توان کرد
33
از کف مده به بازی آن زلف عنبرین را
کاین رشته چون رها شد پیدا نمی توان کرد
44
دریای بیکران را نتوان به ساحل آورد
در نامه شوق ما را انشا نمی توان کرد
55
از دام ما چو مجنون آهو نجست سالم
پهلو تهی به وحشت از ما نمی توان کرد
66
از آفتاب تابان گر نور وام گیری
چون ماه نو سر از شرم بالا نمی توان کرد
77
امید یافتن هست گم گشته جهان را
در خویش هر که گم گشت پیدا نمی توان کرد
88
دل بحرخون شدازعشق کوآن کسی که می گفت
سرچشمه را به کاوش دریا نمی توان کرد
99
از زاهد ترشرو مشرب طمع مدارید
انگور سرکه چون شد صهبا نمی توان کرد
1010
سیلاب فتنه صائب با بیخودان چه سازد
آن را که نیست جایی بی جا نمی توان کرد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

