غزل شمارهٔ 2508
شاعر: صائب
Toggle stanza 1دامن آنها کز گرانجانان دنیا میکشند
11
دامن آنها کز گرانجانان دنیا میکشند
بار کوه قاف آسان همچو عنقا میکشند
22
همچو بار طرح میباشند بر دلها گران
شوره پشتانی که دست از کار دنیا میکشند
33
میکشند آنان که خار از پا چو سوزن خلق را
سر برون از یک گریبان با مسیحا میکشند
44
میدهندش همچو مژگان جا به چشم خویشتن
عاشقان گر خار راه عشق از پا میکشند
55
حسرت عشاق افزون میشود در عین وصل
موجها خمیازه در آغوش دریا میکشند
66
گرچه لیلی عمرها شد تا ازین صحرا گذشت
آهوان گردن همان بهر تماشا میکشند
77
دادهام تا نسبت آن قامت موزون به سرو
قمریان از جلوهاش ناز دو بالا میکشند
88
نیست صائب رنگی از می زاهدان خشک را
گردنی از دور گاهی همچو مینا میکشند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

