غزل شمارهٔ 2622
Toggle stanza 1ریزش اشک ندامت غافلان را بس بود
11
ریزش اشک ندامت غافلان را بس بود
مشت آبی لشکر خواب گران را بس بود
22
می شود پشت کمان از آتش سوزنده نرم
آه گرمی روی سخت آسمان را بس بود
33
زود می پاشد زهم در پیری اوراق حواس
آه سردی ریزش برگ خزان را بس بود
44
ما سیه روزان به اندک روی گرمی قانعیم
کرم شب تابی چراغ این دودمان را بس بود
55
چون هوا مغلوب شد، در دست خاتم گو مباش
باد در فرمان سلیمان زمان را بس بود
66
کار تیغ از دست آید چون قوی افتاد دل
پنجه مردانگی شیر ژیان را بس بود
77
حسن سرکش را دعای جوشنی چون عشق نیست
طوق قمری دیده بان سروروان را بس بود
88
هست بی زحمت مهیا آنچه می باید ترا
مهر خاموشی سپر تیغ زبان را بس بود
99
سیل بی رهبر به دریا می رساند خویش را
جذبه منزل دلیل این کاروان را بس بود
1010
می توان بردن زسیما ره به کنه هر کسی
صائب از مکتوب، عنوان نکته دان را بس بود
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

