غزل شمارهٔ 5113
شاعر: صائب
Toggle stanza 1مکن با خاکساران سرکشی در روزگار خط
مکن با خاکساران سرکشی در روزگار خط
که می پیچد بساط حسن را برهم غبار خط
برات آسمانی باز گردیدن نمی داند
به آب تیغ هیهات است بنشیند غبار خط
نباشد سرفرازی یک دم افزون شعله خس را
منه زنهار دل بر دولت ناپایدار خط
تبسم می کنی چون برق بی پروا، نمی دانی
که دارد گریه ها در آستین ابر بهار خط
مکن استادگی زین بیش در تعبیر احوالم
که آمد آفتابت بر لب بام از غبار خط
اثر بسیار می باشد دعای دامن شب را
به حسن امیدها دارد دلم در روزگار خط
ترا گر شسته رویان زنگ می شویند از خاطر
مرا زنگار از دل می زداید سبزه دار خط
شب کوته به خورشید درخشان زود پیوندد
به چشم من زیاد از زلف باشد اعتبار خط
به روز ما چه می کردند این سنگین دلان صائب
اگر می داشت چون زلف امتدادی روزگار خط
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
آڈیو
اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور
گفتگو
قارئین کے تبصرے
اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

