غزل شمارهٔ 3342
شاعر: صائب
Toggle stanza 1از میان تیغ برآور که زمان میگذرد
از میان تیغ برآور که زمان میگذرد
وقت پیرایش گلزار جهان میگذرد
غافلان پشت به دیوار فراغت دارند
عمر هرچند که چون آب روان میگذرد
میکند خواب فراغت به شبستان عدم
هرکه اینجا سبک از خواب گران میگذرد
میشود رو به قفا روز قیامت محشور
چون شرر هرکه ز دنیا نگران میگذرد
در بیابان ملامت دل دیوانه ما
همچو تیغی است که بر سنگفسان میگذرد
نتوان طوطی ما را به شکر داد فریب
سخن از چاشنی کنج دهان میگذرد
آه از آن دلبر محجوب که در پرده شب
روی پوشیده ز آیینه جان میگذرد
گرچه باشد به هوس، عشق به از عقل بود
تیر هرچند بود کج ز کمان میگذرد
از جهان گذران نیست گذشتن آسان
شبنم ماست کز این ریگ روان میگذرد
صاف شو تا همه خوبان به رضایت باشند
در گلستان، سخن آب روان میگذرد
صائب از شرم برون آ، که درین یک دو سه روز
نوبت خوبی آن غنچهدهان میگذرد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
تو که روزت به نشاط دل و جان میگذرد
شب، چه دانی، که مرا بیتو چه سان میگذرد؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 728
کیست آن فتنه که با تیر و کمان میگذرد؟
وان چه تیرست که در جوشن جان میگذرد؟
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 178
کعبه از کوی تو لبیکزنان میگذرد
زمزم از خاک درت اشکفشان میگذرد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3343
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

