غزل شمارهٔ 4511
Toggle stanza 1نشاط جهان را بقایی نباشد
11
نشاط جهان را بقایی نباشد
گل رنگ وبورا وفایی نباشد
22
خوشا رهنوردی که خود را به همت
به جایی رساند که جایی نباشد
33
کند سیر درلامکان مرغ روحش
فقیری که او را سرایی نباشد
44
حضورست فرش دل گوشه گیری
که در کلبه اش بوریایی نباشد
55
مجو دعوی از رهروان طریقت
که این کاروان را درایی نباشد
66
به منزل رسد سالک از عزم صادق
که سیلاب را رهنمایی نباشد
77
جدایند در زیر یک پوست از هم
میان دو دل گرصفایی نباشد
88
که آرد برون رشته از پای سوزن
اگر جذب آهن ربایی نباشد
99
همان به سر از حکم چوگان نپیچد
چو گوهر که را دست و پایی نباشد
1010
به از راستی رهنورد جهان را
درین راه پر چه عصایی نباشد
1111
کسی را که بیمار عشق است صائب
به از خوردن خون دوایی نباشد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

