غزل شمارهٔ 4413
شاعر: صائب
Toggle stanza 1آنها که به فردوس رخ یار فروشند
11
آنها که به فردوس رخ یار فروشند
از سادگی آیینه به زنگار فروشند
22
گنج دو جهان قیمت یک چشم زدن نیست
گر زان که به زر لذت دیدار فروشند
33
درد دل بیمار به هرکس نتوان گفت
این جنس گران را به پرستار فروشند
44
سازند عیان محضر بیمغزی خود را
جمعی که به هم طره دستار فروشند
55
بیزرق و ریا نیست نماز شب زاهد
معیوب بود هرچه شب تار فروشند
66
چون یوسف از امداد خسیسان مرو از راه
کز چاه برآرند و به بازار فروشند
77
مفروش دلی را چو خریدی به دو عالم
کاین نیست متاعی که به بازار فروشند
88
پروانه سبق برد ز بلبل به خموشی
حیف است که کردار به گفتار فروشند
99
بیمغز گروهی که به آشفتهدماغان
چون صبح پریشانی دستار فروشند
1010
صائب مگشا لب که به بازار خموشان
در جیب صدف گوهر شهوار فروشند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

