غزل شمارهٔ 4413

Toggle stanza 1
آنها که به فردوس رخ یار فروشند
1

آنها که به فردوس رخ یار فروشند

از سادگی آیینه به زنگار فروشند

2

گنج دو جهان قیمت یک چشم زدن نیست

گر زان که به زر لذت دیدار فروشند

3

درد دل بیمار به هرکس نتوان گفت

این جنس گران را به پرستار فروشند

4

سازند عیان محضر بی‌مغزی خود را

جمعی که به هم طره دستار فروشند

5

بی‌زرق و ریا نیست نماز شب زاهد

معیوب بود هرچه شب تار فروشند

6

چون یوسف از امداد خسیسان مرو از راه

کز چاه برآرند و به بازار فروشند

7

مفروش دلی را چو خریدی به دو عالم

کاین نیست متاعی که به بازار فروشند

8

پروانه سبق برد ز بلبل به خموشی

حیف است که کردار به گفتار فروشند

9

بی‌مغز گروهی که به آشفته‌دماغان

چون صبح پریشانی دستار فروشند

10

صائب مگشا لب که به بازار خموشان

در جیب صدف گوهر شهوار فروشند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور