غزل شمارهٔ 4287
Toggle stanza 1از حسن نوخطان دل ما تازه می شود
11
از حسن نوخطان دل ما تازه می شود
داغ کهن ز مشک ختا تازه می شود
22
هرچند کهنه می شود آن نخل دلپذیر
پیوند مهربانی ما تازه می شود
33
از استخوان سوخته تازه روی عشق
چون مغز، استخوان هماتازه می شود
44
عاقل به زیر دار نفس راست چون کند
اندوه من ز قد دوتا تازه می شود
55
خونابه اش به صبح قیامت شفق دهد
داغی که از ترانه ما تازه می شود
66
چندان که همچو کاه شود بیش کاهشم
امید من به کاهربا تازه می شود
77
نفس خسیس گشت ز پیری خسیس تر
از رخت کهنه حرص گدا تازه می شود
88
چون داغ تخم سوخته کز ابر تازه می شود
صائب ز باده کلفت ما تازه می شود
آڈیو
اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور
گفتگو
قارئین کے تبصرے
اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔
لوڈ ہو رہا ہے…

