غزل شمارهٔ 6424

Toggle stanza 1
اندیشه زاد از سر بی مغز بدر کن
1

اندیشه زاد از سر بی مغز بدر کن

چون ماه تمام از دل خود زادسفر کن

2

شکرانه بیداری ازین راه مروتند

هر خفته که یابی، به سر پای خبر کن

3

چون همت آزاده روان بدرقه توست

با اسب نی از آتش سوزنده گذر کن

4

مقراض ره دور، نظرهای بلندست

قطع نظر از مردم کوتاه نظر کن

5

کوتاهی ره در قدم فرد روان است

نقش قدم قافله را خاک به سر کن

6

تا با جگر تشنه توان راه بریدن

مردانه سر از روزن خورشید به در کن

7

در دامن ساحل چه بود غیر خس و خار

یک چند سفر در دل دریای خطر کن

8

چون گل، سخن نغمه سرایان چمن را

زین گوش چو بشنیدی، ازان گوش بدر کن

9

زان پیش که صحبت اثر خود بنماید

صائب ز حریفان دغا باز حذر کن

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور