غزل شمارهٔ 6100
شاعر: صائب
Toggle stanza 1می زداید بی کسی زنگ از دل افگار من
می زداید بی کسی زنگ از دل افگار من
از پرستاران گرانتر می شود بیمار من
پرتو منت کند عالم به چشم من سیاه
باشد از تردستی روشنگران زنگار من
ریشه کفرست محکم در دل سنگین مرا
چون سلیمانی گسستن نیست با زنار من
نیست با این خاکدان دلبستگی یک جو مرا
برگ کاهی می شود بال و پر دیوار من
دارم از بیم گسستن روز و شب پاس نفس
دستباف عنکبوتان است پود و تار من
روزگار از طوطی من گر شکر دارد دریغ
حرف شیرین تنگ شکر می کند منقار من
دولت بیدار دانند آنچه کوته دیدگان
چشم خواب آلود می داند دل بیدار من
روی خندان من آرد خون رحمت را به جوش
دست گلچین غنچه بیرون آید از گلزار من
آبروی من چو گوهر سر به مهر عزت است
آب برمی آرد از خود ابر گوهربار من
از صدف ترسم برآید پوچ مانند حباب
می خورد از بس درد خود گوهر شهوار من
دیده یوسف شناسی نیست در مصر وجود
ورنه جنس یوسفی کم نیست در بازار من
دشمن خونخوار را از عجز می پیچم عنان
سد راه سیل گردد پستی دیوار من
مرگ هیهات است سازد از فراموشان مرا
من همان ذوقم که می یابند از گفتار من
می کند صائب سراغ قبله در بیت الحرام
هر که جوید مصرع برجسته از اشعار من
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1945
از دخول هر غری افسردهای در کار من
دور بادا وصف نفس آلودشان از یار من
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1971
چون زند موج حلاوت کلک شکر بار من
پسته خندان شود لب بسته از گفتار من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6097
نست چون مژگان بلند و پست در گفتار من
تیر یک ترکش ز همواری بود افکار من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6098
چند گردد قسمت افسردگان گفتار من؟
تا به کی تلقین خون مرده باشد کار من؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6099
آه می دزدد نفس در سینه افگار من
غنچه می خسبد نسیم صبح در گلزار من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6101
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

