غزل شمارهٔ 3243
Toggle stanza 1عشق تا هست عنان را به هوس نتوان داد
11
عشق تا هست عنان را به هوس نتوان داد
چون قلم نبض به دست همه کس نتوان داد
22
ناله ای کز سر دردست شنیدن دارد
دل به بیهوده درایان جرس نتوان داد
33
نیست هر گوش به اسرار حقیقت لایق
طوق زرین به سگ هرزه مرس نتوان داد
44
از دم باد صبا غنچه پریشان گردید
دل به افسانه هر سرد نفس نتوان داد
55
چه کند یوسف اگر تن ندهد در زندان؟
تن به آغوش زلیخای هوس نتوان داد
66
عقل از دایره بیخبران بیرون است
به خرابات مغان راه عسس نتوان داد
77
ساقیِ میکده ی قسمتِ حق مختارست
جام اگر صاف و اگر درد به پس نتوان داد
88
تا توان فکر گلوسوز شنیدن صائب
هوش خود را به شکر همچو مگس نتوان داد
آڈیو
0:000:00
اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

