Toggle stanza 1
چه غم ز سینه به یاد وصال برخیزد؟
1

چه غم ز سینه به یاد وصال برخیزد؟

چه تشنگی به سراب از سفال برخیزد؟

2

ز آب، سبزه خوابیده می شود بیدار

ز دل به باده چه زنگ ملال برخیزد؟

3

ز پای تا ننشیند سپهر ممکن نیست

که زنگ از آینه ماه و سال برخیزد

4

ز داغ کعبه سیاهی نمی فتد هرگز

ز دل چگونه غبار ملال برخیزد؟

5

مرا ازان لب میگون به بوسه ای دریاب

که از دلم غم روز سؤال برخیزد

6

به شبنمی است مرا رشک در بساط چمن

که پیش ازان که شود پایمال برخیزد

7

ز بار عشق قد هرکه چون کمان گردید

ز خاک تیره به نور هلال برخیزد

8

ز آب شور شود داغ تشنگی ناسور

کجا به مال ز دل حرص مال برخیزد؟

9

ترا ز اهل کمال آن زمان حساب کنند

که از دل تو غرور کمال برخیزد

10

غبار چهره عاصی که سیل عاجز اوست

به قطره عرق انفعال برخیزد

11

ز قیل و قال، غباری که بر دل است مرا

مگر به خامشی اهل حال برخیزد

12

مشو به صافی عیش ایمن از کدورت غم

که این غبار ز آب زلال برخیزد

13

گذشتم از سر گردون به عاجزی، غافل

که سبزه گرچه شود پایمال، برخیزد

14

ز صد هزار سخنور که در جهان آید

یکی چو صائب شوریده حال برخیزد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور