غزل شمارهٔ 6554
Toggle stanza 1چشمی که فتاد بر لقای تو
11
چشمی که فتاد بر لقای تو
شد مشرق گوهر از صفای تو
22
هر روز هزار بار می میرد
هر کس که نمرد از برای تو
33
جان داد به خضر چشمه حیوان
از غیرت لعل جانفزای تو
44
می شد چو شکوفه مغزها رقصان
می داشت بهار اگر هوای تو
55
پیوسته به آب خضر شد جویش
جان داد کسی که زیر پای تو
66
بر خاک چو برگ لاله می ریزد
خونی که نمی شود حنای تو
77
می کرد هزار باغبان در خاک
گل را می بود اگر وفای تو
88
می داشت بصیرتی اگر رضوان
می داد بهشت رونمای تو
99
صیاد ترا چو آهوی مشکین
بوی تو بس است رهنمای تو
1010
پای اندازی است اطلس گردون
در رهگذر برهنه پای تو
1111
آیینه به آب چشم درماند
بی پرده اگر شود لقای تو
1212
شمشیر برهنه می شود در دل
آبی که خورند بی رضای تو
1313
اکسیر حیات جاودان دارد
چشم صائب ز خاک پای تو
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

