غزل شمارهٔ 3457

Toggle stanza 1
گرچه آن سرو روان در همه جا می باشد
1

گرچه آن سرو روان در همه جا می باشد

نیست ممکن که توان یافت کجا می باشد

2

خلق را داروی بیهوشی حیرت برده است

ورنه او با همه کس در همه جا می باشد

3

نیست ممکن که ز من دور توانی گردید

عینک صافدلان دورنما می باشد

4

از سر کوی تو هرکس که کند عزم سفر

گر به فردوس رود رو به قفا می باشد

5

در دل ماست خیال تو و از ما دورست

عکس از آیینه در آیینه جدا می باشد

6

خضر در دامن صحرای طلب کمیاب است

ورنه در هر سیهی آب بقا می باشد

7

جگر سوخته صاحب نظران می دارند

مشک در ناف غزالان ختا می باشد

8

دل سنگ تو ز بیتابی ما آسوده است

قبله را کی خبر از قبله نما می باشد؟

9

نیست ممکن که به رویش نگشایند دری

هرکه در حلقه مردان خدا می باشد

10

سر آزاده و درد سر دولت، هیهات

تیغ بر فرق من از بال هما می باشد

11

رهنوردی که سبکبار ز دنیا گذرد

خار در رهگذرش دست دعا می باشد

12

هرکه جان داده درین راه، رسیده است به جان

دل هرکس که ز جا رفت بجا می باشد

13

از دم گرم تو صائب دل افسرده نماند

نفس سوختگان عقده گشا می باشد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور