غزل شمارهٔ 3380
شاعر: صائب
Toggle stanza 1شد فنا هر که سر از تیغ شهادت وا زد
11
شد فنا هر که سر از تیغ شهادت وا زد
تر نشد هر که دلیرانه بر این دریا زد
22
هرکسی حاجت خود را به دری عرض نمود
دست دریوزه ما بر در استغنا زد
33
به ادب باش که سر در قدم تیغ افشاند
چون حباب آن که درین بحر دم بیجا زد
44
گر خس و خار تعلق نبود دامنگیر
می توان خیمه چو شبنم به چمن هرجا زد
55
آب روشن که صفا در قدمش می غلطید
دید تا روی ترا آینه بر خارا زد
66
هر که بر سینه ارباب دعا دست گذاشت
خبر از خویش ندارد که به دولت پا زد
77
صائب از وادی در یوزه دلها مگذر
که پریشان نشد آن کس که در دلها زد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

