Toggle stanza 1
مرا ز دور تماشای خط یار بس است
1

مرا ز دور تماشای خط یار بس است

که برگ عیش جنون، بویی از بهار بس است

2

ز حسن، دعوی خون نیست شیوه عاشق

که خونبهای حنا، پای بوس یار بس است

3

نظر به ناز و نعیم وصال نیست مرا

که مزدکار من از عشق، ذوق کار بس است

4

مرا ملاحظه از ترکتاز گردون نیست

که خاکساری من، گرد من حصار بس است

5

قدم به کلبه من رنجه گو نسازد یار

مرا ز وعده او، ذوق انتظار بس است

6

شکار اگر چه درین پهن دشت بسیارست

مرا گرفتن عبرت ز روزگار بس است

7

برای زیر و زبر کردن بنای شکیب

سبک عنانی آن زلف تابدار بس است

8

لوای همت عالی ز نه سپهر گذشت

پی شکستن این قلب، یک سوار بس است

9

درین بساط، من تیره بخت را صائب

چو داغ لاله ز خون جگر حصار بس است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور