غزل شمارهٔ 4536
Toggle stanza 1چو خوش است اتحادی که حجاب تن نماند
11
چو خوش است اتحادی که حجاب تن نماند
که من آن زمان شوم من که اثر ز من نماند
22
شده محو جان روشن تن ساده لوح غافل
که ز شمع غیرداغی به دل لگن نماند
33
ز کلام پوچ عالم جرسی است پر ز غوغا
به چه خلوت آورم رو که به انجمن نماند
44
ز نشان ونام بگذر به امید بازگشتن
که عقیق نامجو را هوس یمن نماند
55
چو قلم ازان ز خجلت سرخودبه زیر دارم
که ز من به جای چیزی به جز از سخن نماند
66
همه شب در انتظارم که چو شمع صبحگاهی
نفسی بر آرم از دل که نفس به من نماند
77
نگذاشت جان روشن اثری ز جسم صائب
که زشمع هیچ بر جا ز گداختن نماند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

