Toggle stanza 1
بازآ که بی تو مجلس ما را حضور نیست
1

بازآ که بی تو مجلس ما را حضور نیست

در جبهه صراحی و پیمانه نور نیست

2

از زنده رود زنده دلی آب خورده ایم

در موج خیز غم دل ما بی سرور نیست

3

گرگان روزگار ز یکدیگرش درند

آن را که پوستین گریبان سمور نیست

4

پیراهنی کجاست، که بر اهل روزگار

روشن شود که دیده یعقوب کور نیست

5

از پرتو جمال تو خواهد گداختن

آخر خمیر آینه از سنگ طور نیست

6

هر جا نفیر خواب کند بخت ما بلند

آنجا مجال دم زدن نفخ صور نیست

7

سر گرم عشق را به کلاه نمد چه کار؟

خورشید اگر برهنه نگردد قصور نیست

8

از برق حادثات به باد فنا رود

هر خرمنی که گوشه چشمش به مور نیست

9

تا چند در میان فکنی باد و شانه را؟

دل را نمی دهیم به زلف تو، زور نیست!

10

دست سبو سلامت و پای خم شراب!

ما را چه شد که دست به زانوی حور نیست

11

کوته نظر تلاش کند قرب دوست را

نزدیک را خبر ز نگه های دور نیست

12

صائب چه آتشی است، که در بزم روزگار

بی شعله طبیعت او هیچ نور نیست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور