غزل شمارهٔ 4240

Toggle stanza 1
آن راکه زخمی از دم شمشیر او بود
1

آن راکه زخمی از دم شمشیر او بود

بی چشم زخم آب حیاتش به جو بود

2

آسودگی به خواب نبیند تمام عمر

آن را که خار پیرهن از آرزو بود

3

هرکس زجود پیر خرابات آگه است

دستش همیشه در ته سر چون سبو بود

4

دست خود از غبار تعلق کسی که شست

جایز بود نمازش اگر بی وضوبود

5

رنگی که نیست عاریتی چون شراب لعل

درآفتاب زرد خزان سرخ روبود

6

گر خامه را کند دو زبان جای حرف نیست

چون کاغذ دورو طرف گفتگو بود

7

صائب کجا ز عالم بیرنگ بو برد

هر کس که قبله نظرش رنگ وبو بود

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور