Toggle stanza 1
صدف بحر بقا سینه درویشان است
1

صدف بحر بقا سینه درویشان است

گوهر آن، دل بی کینه درویشان است

2

هر چه دارد فلک از بهر فقیران دارد

ماه نو صیقل آیینه درویشان است

3

مشت خونی که دل نافه ازو پر خون است

در ته خرقه پشمینه درویشان است

4

چهره نعمت الوان شهان چون لاله

داغ نان جو و کشکینه درویشان است

5

نیست در هفته ارباب توقع تعطیل

صبح شنبه شب آدینه درویشان است

6

می شود دل ز قبول نظر خلق سیاه

دست رد صیقل آیینه درویشان است

7

دل آسوده ز گنجینه شاهان مطلب

این گهر در صدف سینه درویشان است

8

نیست امروز هواخواه فقیران صائب

مخلص و بنده دیرینه درویشان است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور