Toggle stanza 1
تا کی ز جهل چاره حرص از طلب کنی؟
1

تا کی ز جهل چاره حرص از طلب کنی؟

از خارخار چند علاج جرب کنی؟

2

هرگز نمی رسد به طباشیر استخوان

پیش حسب مباد حدیث نسب کنی

3

شب راز آه زنده دلان روز می کنند

داری تو جد و جهد که روزی به شب کنی

4

انداخت پیش ابر سپر، تیغ آفتاب

آن به که خصم را به مدارا ادب کنی

5

نان گرسنه چشم فزاید گرسنگی

از چون خودی مباد که روزی طلب کنی

6

در بحر صاحب گهر از ابر شد صدف

چون غافلان مباد که ترک سبب کنی

7

بارست سایه بر دل آزادگان و تو

بهر سفر رفیق موافق طلب کنی

8

صائب به غمگسار ز غم می توان رسید

حیف است عمر صرف نشاط و طرب کنی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور