غزل شمارهٔ 6946

Toggle stanza 1
دل را اگر چه نیست ز دلدار آگهی
1

دل را اگر چه نیست ز دلدار آگهی

دلدار را بود ز دل زار آگهی

2

بیمار اگر ز درد بود غافل از طبیب

دارد ولی طبیب ز بیمار آگهی

3

از نافه نیست آهوی رم کرده را خبر

عاشق ندارد از دل افگار آگهی

4

آن برده است راه به مرکز که نیستش

از سیر و دور خویش چو پرگار آگهی

5

مهر خموشیم به دهن چون صدف زدند

تا یافتم ز گوهر اسرار آگهی

6

بگشا نظر چو سوزن و باریک شو چو تار

داری اگر ز نازکی کار آگهی

7

در شهر زنگ، آینه در زنگ خوشترست

پیش سیه دلان مکن اظهار آگهی

8

خون می کنند بر سر هر خار رهروان

یابند اگر ز لذت آزار آگهی

9

از پیچ و تاب کشف شود خرده های راز

دارد ز گنج زیرزمین مار آگهی

10

انگشت اعتراض به گفتار ما منه

ما را چو خامه نیست ز گفتار آگهی

11

مهرش به لب زنند چو خال دهان یار

آن را که می دهند ز اسرار آگهی

12

پوشیدگی حجاب بصیرت نمی شود

دارد ز خفتگان دل بیدار آگهی

13

صائب مرا ز بی خبری نیست شکوه ای

بر خاطر لطیف بود بار آگهی

14

این آن غزل که مولوی روم گفته است

کار آن کند که دارد از کار آگهی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور