غزل شمارهٔ 6861
شاعر: صائب
Toggle stanza 1اگر به جسم درین تیره خاکدان باشی
11
اگر به جسم درین تیره خاکدان باشی
تلاش کن که به دل فارغ از جهان باشی
22
چونی به خوش نفسی وقت خلق را خوش دار
ترا که نیست میسر شکرستان باشی
33
ز خنده رویی صبح است تازه رویی مهر
مبر ز پیر خرابات تا جوان باشی
44
ترا که دیده منزل شناس در خواب است
همان به است به دنبال کاروان باشی
55
اگر تو از دل شبها چو شمع سرمه کنی
همیشه چشم و چراغ روندگان باشی
66
حجاب دست تهی ساز تازه رویی را
که همچو سرو سرافراز بوستان باشی
77
رود محیط گرانمایه در رکاب ترا
اگر چو موج سبکروح خوش عنان باشی
88
اگر چه چون خط پرگار می روی به کنار
به دل چو نقطه پرگار در میان باشی
99
چو ماهیان دهن بی زبان به دست آور
که بی زبان چو شوی بحر را زبان باشی
1010
به شکر این که زمین گیر نیستی چون کوه
چنان مباش که بر خاطری گران باشی
1111
به مور وقت سخن دست طرح ده صائب
گرت هواست سلیمان این جهان باشی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

