غزل شمارهٔ 4153
Toggle stanza 1عشاق دل به دیده روشن کشیده اند
11
عشاق دل به دیده روشن کشیده اند
چون ذره رخت خویش به روزن کشیده اند
22
در جلوه گاه حسن تو منصور وار خلق
کرسی زدار ساخته گردن کشیده اند
33
منشین فسرده کز پی سامان اشک وآه
آتش ز سنگ و آب ز آهن کشیده اند
44
گنجور گوهرند گروهی که همچو کوه
درزیر تیغ پای به دامن کشیده اند
55
دانند من چه میکشم از عقل بوالفضول
جمعی که ناز دوست ز دشمن کشیده اند
66
زهاد بهر رشته تسبیح بارها
زنار را زدست برهمن کشیده اند
77
ما بیکسیم ورنه به یک ناله بلبلان
فریادها ز سینه گلشن کشیده اند
88
خوش باش با زبان ملامت که رهروان
از بهر خار زحمت سوزن کشیده اند
99
آیینه هاست حسن لطیف بهار را
این پرده هاکه بر رخ گلخن کشیده اند
1010
از بهر چشم زخم چو زنجیر عاشقان
بر گرد خویش حلقه شیون کشیده اند
1111
سوداییان به آتش بی زینهار دل
صائب ز ریگ بادیه روغن کشیده اند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

