غزل شمارهٔ 6418
Toggle stanza 1حیرت زدگان را نشود خواب پریشان
11
حیرت زدگان را نشود خواب پریشان
در ساغر گوهر نشود آب پریشان
22
آبی است که آیینه ریحان بهشت است
از فکر تو آن را که شود خواب پریشان
33
در دایره ماه همان پرده نشین است
هر چند شود پرتو مهتاب پریشان
44
با وحدت پرتو چه کند کثرت روزن؟
در تیغ ز جوهر نشود آب پریشان
55
چون آینه کز نقش، پریشان شودش خواب
دل گشت ز جمعیت اسباب پریشان
66
در پیرهن بحر شود گرد یتیمی
خاکی که شود در ره سیلاب پریشان
77
ما در چه شماریم، که دریا شده از موج
در جستن آن گوهر نایاب پریشان
88
زنهار مده راه به دل عیش جهان را
کز خنده شود غنچه سیراب پریشان
99
صائب نشود جمع به شیرازه محشر
هر دل که شد از دوری احباب پریشان
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

