غزل شمارهٔ 707

Toggle stanza 1
از کینه پاک کن دل افگار خویش را
1
از کینه پاک کن دل افگار خویش را
صبح امید ساز شب تار خویش را
2
گردد درین ریاض به آزادگی علم
چون سرو هر که بست به دل بار خویش را
3
از سخت دل زبان نصیحت کشیده دار
مشکن به سنگ گوهر شهوار خویش را
4
بی حاصل است تخم فشاندن به شوره زار
مگشا به بیغمان لب گفتار خویش را
5
گردید از زیاده سری خرج گاز، شمع
واکن ز سر علاقه دستار خویش را
6
مردانه سر به تیغ شهادت نثار کن
مفکن ز بیدلی به گره کار خویش را
7
دارد ز زنگیان خطر آیینه های صاف
پوشیده دار دیده بیدار خویش را
8
تا چشم شور خلق نسازد ترا کباب
تنها مخور پیاله سرشار خویش را
9
منصور سر به باد ز افشای راز داد
از باطلان نهفته کن اسرار خویش را
10
از شوق کاه جاذبه کهرباست بیش
مطلوب طالب است طلبکار خویش را
11
دیدی ز نور عاریتی ماه چون گداخت
روشن ز آه ساز شب تار خویش را
12
آورد هر که صد دل سرگشته را به دست
تسبیح ساخت رشته زنار خویش را
13
خم شد قدت چو صیقل و از بی بصیرتی
روشن نکردی آینه تار خویش را
14
زان پایدار ماند درین باغ حسن سرو
کز خود جدا نکرد هوادار خویش را
15
شد آب و تاب لعل لب او یکی هزار
دل آب کرد بس که خریدار خویش را
16
با سایه هما نکند دوربین بدل
صائب حضور سایه دیوار خویش را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور