غزل شمارهٔ 1117
Toggle stanza 1نامه از قاصد دل مغرور ما نگرفته است
11
نامه از قاصد دل مغرور ما نگرفته است
غیرت ما بوی یوسف از صبا نگرفته است
22
سرکشی از ترکتاز عشق بر ما تهمت است
گرد ما افتادگان هرگز هوا نگرفته است
33
با دل روشن زمین و آسمان غمخانه ای است
صورتی دارد جهان تا دل جلا نگرفته است
44
می رسد آخر به جایی گریه خونین ما
خون ناحق را کسی پا در حنا نگرفته است
55
روز ما را گر سیه کردند این مه طلعتان
دامن شب را کسی از دست ما نگرفته است
66
هر چه هر کس یافته است از دامن شب یافته است
دل عبث دامان آن زلف دو تا نگرفته است
77
آه را در سینه سوزان من آرام نیست
دود از آتش این چنین صائب هوا نگرفته است
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

