Toggle stanza 1
دل را چه خیال است به می شاد توان کرد
1

دل را چه خیال است به می شاد توان کرد

این غمکده ای نیست که آباد توان کرد

2

گر دامن وحشت ادب عشق نگیرد

خون در دل بیرحمی صیاد توان کرد

3

معذور بود هر که فراموش کند از من

وحشی تر ازانم که مرا یاد توان کرد

4

از ناله جرس را نگشاید گره دل

دل چون تهی از درد به فریاد توان کرد

5

هرگز نشود تیر کج از زور کمان راست

ما را چه خیال است که ارشاد توان کرد

6

چون شعله خس نیم نفس بیش نباشد

از مستی اگر وقت خوش ایجاد توان کرد

7

از فکر کنی خالی اگر شیشه دل را

از ذکر خدا پر ز پریزاد توان کرد

8

فریاد که در سینه من بر سر هم غم

چندان نفتاده است که فریاد توان کرد

9

دل نیز خنک می شود از آه سحرگاه

صائب اگر آتش خمش از باد توان کرد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور