غزل شمارهٔ 4371
Toggle stanza 1دل را چه خیال است به می شاد توان کرد
11
دل را چه خیال است به می شاد توان کرد
این غمکده ای نیست که آباد توان کرد
22
گر دامن وحشت ادب عشق نگیرد
خون در دل بیرحمی صیاد توان کرد
33
معذور بود هر که فراموش کند از من
وحشی تر ازانم که مرا یاد توان کرد
44
از ناله جرس را نگشاید گره دل
دل چون تهی از درد به فریاد توان کرد
55
هرگز نشود تیر کج از زور کمان راست
ما را چه خیال است که ارشاد توان کرد
66
چون شعله خس نیم نفس بیش نباشد
از مستی اگر وقت خوش ایجاد توان کرد
77
از فکر کنی خالی اگر شیشه دل را
از ذکر خدا پر ز پریزاد توان کرد
88
فریاد که در سینه من بر سر هم غم
چندان نفتاده است که فریاد توان کرد
99
دل نیز خنک می شود از آه سحرگاه
صائب اگر آتش خمش از باد توان کرد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

