غزل شمارهٔ 5799
Toggle stanza 1بی خواست بس که بار دل گلستان شدم
بی خواست بس که بار دل گلستان شدم
بی اعتبار در نظر باغبان شدم
نانم همان به خون شفق غوطه می زند
چون صبح اگرچه پیر درین آستان شدم
از سنگ خاره می گذرد تیر آه من
از بار درد اگرچه دو تا چون کمان شدم
تا کی چو سرو دست توان داشت در بغل؟
از بی بری به خار گلشن گران شدم
گرد ملال و زنگ الم بود حاصلم
از سینه گرچه آینه دار جهان شدم
تنگ شکر شد از سخنم گوش روزگار
هر چند چون دهان ز نظرها نهان شدم
نگرفت هیچ کس به ثمر دست من چو سرو
چندان که ایستاده درین بوستان شدم
اول ز رشک محرمیم سرمه داغ بود
چون خواب رفته رفته به چشمش گران شدم
نتوان شکست خاطر بلبل برای گل
با دست و دامن تهی از بوستان شدم
فیض شراب کهنه مرا کرد نوجوان
دل زنده از توجه پیر مغان شدم
رنگ من از شکستگی آن رو فتاده است
شرمنده توجه باد خزان شدم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
هر چند پیر و خستهدل و ناتوان شدم
هر گَه که یادِ رویِ تو کردم جوان شدم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 321
ای عشق بی نشان ز تو من بی نشان شدم
خون دلم بخوردی و در خورد جان شدم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 498
با صد زبان چو غنچه گل بی زبان شدم
تا پرده دار خرده راز نهان شدم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5798
عمری چو گرد در قدم کاروان شدم
تا همچو ناله با جرسی همزبان شدم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5800
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

