غزل شمارهٔ 4281
Toggle stanza 1دل بی غبار از لب خاموش می شود
11
دل بی غبار از لب خاموش می شود
از جوهر آب آینه خس پوش می شود
22
بی مغز را کند دهن بسته مغزدار
خوان تهی نهفته به سرپوش می شود
33
در هر کجا فسانه چشم تو سر کنند
چشم غزال، خواب فراموش می شود
44
از صبح اگر خموش شود شمع دیگران
روشن دلم ز صبح بناگوش می شود
55
گردش ز جا نخیزد اگر خاک ره شود
هر کس که از خرام تو مدهوش می شود
66
بار سلاح عاریه مردان نمی کشند
دریا ز موج خویش زره پوش می شود
77
تلخی که نوش جان کنی آن را، شود شکر
نیشی که در جگر شکنی نوش می شود
88
می حسن را ز پرده شرم آورد برون
گل در شکفتگی همه آغوش می شود
99
چون آب ازانفعال فرو می رودبه خاک
سروی که با نهال تو همدوش می شود
1010
صائب خموش باش که در مجلس شراب
می عاجز از پیاله خاموش می شود
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

