غزل شمارهٔ 718
Toggle stanza 1پیچیده است دست تو دست کلیم را
11
پیچیده است دست تو دست کلیم را
در حقه کرده لعل تو در یتیم را
22
موج از حقیقت گهر بحر غافل است
حادث چگونه درک نماید قدیم را؟
33
در قتل ما به نرگس خود مصلحت مبین
کاندیشه صحیح نباشد سقیم را!
44
دریاست داغ حوصله من، که چون صدف
می پرورم به دست تهی صد یتیم را
55
مخصوص اهل حال بود گوشمال عشق
آتش دهد فشار، گل خوش شمیم را
66
گرد خجالت از رخ سایل که می برد؟
شرم کرم اگر نگدازد کریم را
77
فقر سیاهرو محک بخل و همت است
محتاج از کریم شناسد لئیم را
88
صائب ز بنده های باخلاص می شود
هر کس به یک طرف نهد امید و بیم را
زمین

