غزل شمارهٔ 3447
شاعر: صائب
Toggle stanza 1نمک صبح در آن است که خندان باشد
11
نمک صبح در آن است که خندان باشد
بخیه ظلم است به زخمی که نمایان باشد
22
نقش هستی نتوان در نظر عارف یافت
عکس در بحر محال است نمایان باشد
33
عکس از آیینه تصویر به جایی نرود
حسن فرش است در آن دیده که حیران باشد
44
شور سودای من از شورش مجنون کم نیست
حلقه چشمی اگر سلسله جنبان باشد
55
تیر باران حوادث برد از هوش مرا
شیر را خواب فراغت به نیستان باشد
66
سخی آن است که بی رنج طلب دنیا را
به گدا بخشد و شرمنده احسان باشد
77
صبر بر زخم زبان کردن و خامش بودن
در ره کعبه دل خار مغیلان باشد
88
در بساطی که خزف جلوه گوهر دارد
صرفه جوهری آن است که حیران باشد
99
خاک در چشمش اگر نعمت الوان خواهد
هر که را لخت دلی بر سر مژگان باشد
1010
جگر گرم نبخشند به هر کس صائب
این نه لعلی است که در کوه بدخشان باشد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

