غزل شمارهٔ 299
Toggle stanza 1ای دل بیدار را از چشم مستت خوابها
11
ای دل بیدار را از چشم مستت خوابها
دیده را از پرتو روی تو فتح البابها
22
گر چنین روی تو آرد روی دلها را به خود
رفتهرفته طاق نسیان میشود محرابها
33
هر سبکدستی نیارد نغمه از ما واکشید
در شکست خویش میکوشند این مضرابها
44
گرد عصیان رحمت حق را نمیآرد به شور
مشرب دریا نگردد تیره از سیلابها
55
عاقبت انجم ز روی چرخ میریزد به خاک
چند ماند بر کف آیینه این سیمابها؟
66
پرتو حسن جهانسوز تو بر مسجد گذشت
زاهدان قالب تهی کردند چون محرابها
77
عقل معذورست در سرگشتگی زیر فلک
چون برآید مشت خاشاکی ازین گردابها؟
88
چون نگردد آب جانها تیره در زندان جسم؟
رنگ میگرداند از یک جا ستادن آبها
99
می به دور افکن که تا بر خویشتن جنبیدهایم
خون ما را میکند در کوزه این دولابها
1010
چند صائب شکوه دل را به مسجدها برم؟
از دم گرم من آتشخانه شد محرابها
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ای به زلفت جوهر آیینهٔ دل تابها
چون مژه دل بستهٔ چشم سیاهت خوابها
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 279
ای ز شوخیهای حُسنات محوِ پیچ و تابها
حیرت اندر آینه چون موج در گردابها
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 280
زخم پنهانم اگر بیرون دهد خونابها
رنگ خون پیدا کند در صلب گوهر آبها
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 298

