غزل شمارهٔ 1240

Toggle stanza 1
حسن بی پروا ز شور عندلیبان فارغ است
1

حسن بی پروا ز شور عندلیبان فارغ است

غنچه این باغ، دل خوردن نمی داند که چیست

2

ریخت خون کوهکن را تیشه از دهشت به خاک

شیرخوار آداب می خوردن نمی داند که چیست

3

ناقصان آسوده اند از غم که ماه ناتمام

تا نگردد بدر، دل خوردن نمی داند که چیست

4

این جواب آن که می گوید نظیری در غزل

هر که دل را باخت دل بردن نمی داند که چیست

5

داغ عمر رفته افسردن نمی داند که چیست

آتش این کاروان مردن نمی داند که چیست

6

شعله را اشک کباب از سوختن مانع نشد

آتش سوزان نمک خوردن نمی داند که چیست

7

خار نتواند گرفتن دامن ریگ روان

رهنورد شوق، افسردن نمی داند که چیست

8

اهل صورت از خزان بی دماغی فارغند

غنچه تصویر، پژمردن نمی داند که چیست

9

گشت ذوق وعده سد راه جست و جو مرا

دست و پا گم کرده، پی بردن نمی داند که چیست

10

کشته تیغ شهادت در دو عالم زنده است

محو آب زندگی، مردن نمی داند که چیست

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور